برای خدمت، به وقت تازه شدن

همین یکی دو هفته پیش سالگرد یکی از مهمترین نقاط عطف زندگی من بود. آدم مگر در زندگی چند نقطه عطف دارد؟ به دنیا آمدن ، زبان باز کردن و ناطق شدن، انتخاب رشته و علاقه مندی های درسی و.. ، ازدواج .

ولی اتفاق های عاشقانه ای در زندگی می افتد که شاید سر و شکل آن به این صورت برای کمتر کسی پیش بیاید.

پوشیدن لباس خادمی و نوکری امام رضا…

همیشه در طول هفته ، با هر درگیری کاری یا غیر کاری که داشته باشم، نگاهم به تقویم است که کی روز کشیک می شود. انگار وقت رهایی ِ آدم از عالم است. از صبحش حالت فرق دارد. روزش فرق دارد. زندگی فرق دارد. به گواهی برنامه ثبت فعالیت ساعت (ازین هوشمنداس!) بیشترین فعالیت در طول هفته و بیشترین مقداری که راه می روم مال همین روز است. خستگی ای که تا دو سه روز هم با آدم است ولی لذتش شیرین و وصف نشدنی است.

خودم را ملزم می دانم لبخند بزنم. این یک سال چیزهای جالب زیادی برای نوشتن دارد. فرقی نمی کند این وبلاگ را هنوز کسی بخواند یا نه، ولی دوست دارم کم کم بنویسمشان. زندگی چیزهای زیادی برای نوشتن دارد، می توانی از خانه بنویسی، از کار ، از پروژه هایی که انجام شده و خشنودی، می توانی هویت بسازی برای خودت و تبدیل به اسمی شوی، می شود در هر چیز و ناچیزی حرف بزنی، ولی راستش را بخواهید برای من همه چیز خلاصه شده در همین روز و لباس.

انگار هیچ هویتی در دنیا و هیچ حرفی در عالم برایم مهم تر از این نیست. حالم را خوب می کند. زندگی ام را تغییر می دهد. بدو بدوهایش، لحظه لحظه ی روزهایش برایم حال خوب است.

کاش بنویسم. کاش کمی از تلگرام و اینستاگرام که به غایت معطلم کرده اند دور شوم. باید دور شوم. این حالم را بهتر می کند.

برایتان اگر بخواهم بگویم، دچار، نگارنده این سطور، از سال ۱۳۸۲ که کامپیوتر پنتیوم اولین صدای بوق اتصال مودم را برای مان پخش کرد و همان وقت ها اولین وبلاگم را در پرشین بلاگ ثبت کردم. از یک جوان ۱۵-۱۶ ساله چه انتظاری می رفت برای نوشتن؟ هیچ تلاطم های روحی ، و انتقال نکات خوانشهای پراکنده ی روزانه، چند وقت بعدش پارسی بلاگ آمد، وبلاگم را منتقل کردم و روی پارسی بلاگ ماندم هرچند همان اسم و عنوان را در بلاگفا هم ثبت کردم و گه گاه چیزی می نوشتم. اما اصل آنچه به عنوان وبلاگ برایم ماند در پارسی بلاگ بود. آن وقت ها دوره های وبلاگ نویسی مد بود. این جوان خوشحال، پا می شد از مشهد می رفت قم، می رفت تهران، دوره های وبلاگ نویسی. یاد مهندس فخری بخیر و تیم ۴ نفره ای که همه شان هم از قضا سید بودند که در حال توسعه پارسی بلاگ بودند. بعدتر ها اردوهایی هم از دل همان جمع های وبلاگ نویسی راه افتاد. یکی شان هم سالها بعد به نوعی خودم میزبانی یا مدیریت کردم (از بلاگ تا مشهد که بعد از آخرین بلاگ تا پلاک ها بود)

دانشگاه رفتم، مهندسی مواد و متالورژی صنعتی گرفتم. جوابم نداد، دوست داشتم با انسان کار کنم نه با فلز. دوست داشتم آدم ها را ببینم، نه عناصر جدول را. ارشد را تغییر دادم. فوق لیسانس را در یک چرخش ۱۸۰ درجه ای از علوم ریاضی و مهندسی به علوم انسانی و روزنامه نگاری رفتم. با رتبه ۸۰ کنکور، دانشگاه صدا و سیما را انتخاب کردم. انتخابی که در بین علامه و دانشگاه تهران هنوز هم نمیدانم چقدر ممکن است درست بوده باشد، هرچند پذیرش آن با شرایط بورسیه و گزینش و مسائلی از این دست سخت بود، وارد شدم و اواخر سال ۹۶ فارغ التحصیل شدم. حالا میانه دور دوم سربازی که میانش برای ارشد وقفه ایجاد شده بودم ایستادم. نگاه می کنم به آنچه از سرگذراندم و به دهه چهارم زندگی وارد شدم، و آنچه پیش روست. شاید هنوز هم آینده آنچنان که باید روشن و هویدا پیش رویم نباشد، شاید هنوز چشمم نتواند خیلی دور ببینذ، شاید در دورانی که نرخ برابری ارز ظرف چهار ماه، سه برابر می شود و ارزش دارایی های نداشته مان یک سوم می شود،آنقدر که باید امیدوار نباشم، اما وقتی نگاه می کنم می بینم خیر و برکت نگاه مهربان امام رضا علیه السلام در ثانیه های زندگی ام نمایان است. این از داستانک من برای این که یک سال نبودن و غیبتم را کمی بنویسم.

بعد باید بروم سراغ خاطره های قشنگم..

برچسب ها: , ,

بازتاب

بازتاب URL برای این نوشته:
http://do4.ir/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%af%d9%85%d8%aa%d8%8c-%d8%a8%d9%87-%d9%88%d9%82%d8%aa-%d8%aa%d8%a7%d8%b2%d9%87-%d8%b4%d8%af%d9%86/trackback/

ارسال دیدگاه