خ مثل خاطره، مثل خادم

به‌نامش

مدتها بود این سراچه رو فکر می کردم به چه جملاتی مزین باید کرد. چه چیزی ارزشش را دارد که اگر کسی گذرش افتاد و خواند، زمانش تلف نشده باشد. تا این که امروز ، بهانه‌ش به دست رسید. خادم؛ خدمت.
خدمت که بر چند نوع است، خدمت سربازی، خدمت به پدر و مادر، خدمت به مردم و خدمت به امام..

هنوز نوع اول تمام نشده و نوع دوم هم خیلی موفق نبودم، و در نوع سوم هم نمره قبول به خودم نمیدهم، که حالا نوع چهارم نصیب شد. سالها بود در این درگاه، نان خور مهر و کرم و عطوفت امام رضا علیه السلام بودم، حالا امروز افتخارم تکمیل شد و لباس و نشان خادم افتخاری زینت دهنده این تن رنجور شد. من وقتی که به شدت احساساتی می شود هیچ راهی جز نوشتن برای تخلیه این هیجان ندارم. در آستانه ۳۰ سالگی، اجازه را صادر کردند که گوشه و کنار این آستان در لباس خادمی خدمت کنم.

 

ماجرای خادم شدن خیلی پیچیده نیست، هرچند حس می کنم ماجراهای خادمی زیاد و پیچیده باشد. دو مسیر برای اینکار وجود دارد که شرایط هر دو مسیر را نداشتم. نامه را ارسال کردم و سپردم به خود حضرت. دوستانی گفتن به فلانی بگو به بهمانی تماس بگیرد، به دیگری بگو سفارش کند، برو پیش فلانی درخواست بده .. احساس کردم آن که باید بداند، می داند. هیچکار نکردم. گذشت،یکی دو ماه بعد زنگ زدند که نامه معرفی تان آمده برای چه نمی آیید. گفتم باشد می آیم. اتفاقات همزمان بود با فوت مادر همسر گرامی ام و مادربزرگ عزیزم. فضا و شرایطش را نداشتم. نرفتم. سه هفته از تماس که گذشته بود رفتم.

کسی را جایگزین کرده بودند. با این حال در هر مرحله ای بدون اینکه توضیحی از من بخواهند کار پیش می رفت. تا آخرین مرحله که صدور کارت بود، برگرداند. گفت نمی شود. گفتم باشد. برو پیش نفر قبلی، رفتم، گفت من معاونم، رییسیم مرخصی ست پنجشنبه بود، گفت شنبه بیا. شنبه رفتم ، صبح اول وفت نبودند. جلسه. پیش از ظهر ، جلسه، بعد از نماز ظهر، نیستند، احتمالا رفته اند خانه، ۵ می آیند. ۵، رفته اند جلسه ، ۷؛ بودند :))) گفتم این ، اینجوری شده، گفتند تو کجایی، خیلی وقت پیش منتظر بودیم :)) من هم هیچ، من نگاه. نوشت. برو لباست را بگیر. فردا صبح ساعت ۷ اولین کشیک هستی، اینجا باش.

رفتم لباس گرفتم. شب خوابم نبرد، صبح ۶٫۵ حرم بودم. هرچند صبح با پیراهن سفید و لباس خادمی حسابی دلبری کرده بودم، باز دل توی دل نداشتم، مراسم خطبه شروع شده بود، رفتم سر مزار پدر بزرگ همسر. همان دارالزهد است. فاتحه ای خواندم. سلامی به حضرت کردم و رفتم پیش مسئول ؛ گفت برگه هایت که هنوز همراهت هست، گفتم که دیشب از پیش شما رفتم مسئولش نبود، الان صبح سر راه هم رفتم باز مسئولش نبود.

گفت ایرادی ندارد. نشان خادمی داد. برای اون لحظه ای بود که انگار بارها اتفاق افتاده باشد، برای من زمانی بود برای مستی روحم. کنار صحن آزادی، در یکی از غرفه ها آقای گل رو بودند، خیاطی داشتند و میز و دستگاه. رفتم که نشان را برایم روی لباس بدوزند. نبود.آقای گلرو نبود. مراسم خطبه بود. من دوست داشتم بروم برای کشیک. دل توی دلم نبود. هم کشیکی ها همه کسانی بودند که بارها دیده بودمشان. همان کشیک پدربزرگ. همان آدمهایی که سالها در جلسات دعای ندبه، در خود کشیک ها، در جلسات دیگر دیده بودمشان. مرا دیده بودند. در مراسم ترحیم مادربزرگ آمده بودند. آقای گلرو نبود. آقای گلرو کجایی، نشانم در دست گرفته بودم و رو به گنبد طلایی، ازش عکس گرفتم. همین عکس پایین.

نشان خدمت

آقای گلرو نیامد ولی یکی از نیروهای باصفای خدمات حرم آمد، لیاسشان کرم رنگ است، و روحشان سپید و آسمانی، آمد مهر ها را مرتب کند و شکسته هایش را جمع کند. پرسیدم ازش. دل توی دلم نبود. گفت من خودم دارم اما دفترمان آن صحن دیگر است. شوخی کرد، گفت آدمهایی مثل من که اضافه وزن دارند و چاقند حتما یک سوزن و نخ همراهشان دارند، به هر طرف خم بشوند بلاخره یک جایی یک درزی باز می شود که باید کوک بخورد :)) گفت همین راسته را بروم پایین حتما پیدا می کنم برات. گفتم راضی نیستم ؛ رفت، جند لحظه ای نگذشته بود خندان و خوشحال آمد بیا برویم، رفتم همان اتاق گوشه ای که محل کارشان بود. خودش کمک کرد. من حال خوشی داشتم اما دست هایم می لرزید. این چند روز مدام به لیاقت فکر می کردم. دارم. ندارم…

کمک کرد ، دوختیم. موقتی شد ولی خوب شد. حالا سرم را بالا می گرفتم. بالای بالا. ابرها انگار برایم کوتاه بودن. هر چند هرچه سرم را بالا می آوردم گنبد بالای سرم بود … بهشت مگر جز آن جایی ست که تو حال بهشتی داشته باشی.

ناظم کشیک آمد، نازنین مردی است آقای برکات. باهم رفتیم آسایشگاه. پیش از این آسایشگاه زیاده آمده بودم، اما به واسطه همراهی با پدر بزرگ . حالا خودم بودم. خود تنهایم. با نشان و لباس خادمی. اندازه ش نبودم. باید بزرگ شوم. وارد جمع مردان با صفا شدم. چقدر من هیچ بودم پیش این همه نازنین. چقدر این همه نازنین بودند و هستند. چقدر خوبند. مرا به صدر مجلس که صندلی خالی بود هدایت کردند . همه دور میز برای صبحانه نشسته بودند. و یکی یکی به جمع اضافه می شدند.

هنوز ننشسته بودم و سینی صبحانه را نگاه نکرده بودم که عزیزی چای آورد. چای همان شراب است. مست می کند. حالت را عالی می کند. مست شدم. نوشیدم . ناظم کشیک تذکر می دادند. تذکرهای خادمانه، انگار همه تن گوش شدم. گوش شدم.

آسایشگاه خادمان

صبحانه تمام شد. به من خیر مقدم گفتند. معرفی کردند. فلانی است. نایب است، جای فلانی آمده است. بلافاصله همهمه شد. خیلی ها خوش آمد می گفتند و بعضی ها هم از شوخی ها و خاطرات پدربزرگ می گفتند و می گفتند ایشان که نایب است حق ندارندآن شوخی ها را روی ما تکرار کند. و ناظم کشیک در این مطایبه جواب داد که بلاخره نایب است و باید به نیت مناب همان کارها را بکند . دیگری گفت شوخی می کردند اما شکلات هم می داند. این که این را گفت یک روحانی سالخورده  ی خوش سیما بود. آخر مراسم رفتم به ایشان شکلات دادم. اصلا یکی از دلایلی که می خواستم خادم بشوم این بود که شکلات بدهم به بچه ها ، به مردم. ….

 

خیلی با من راه آمدند، گفتند شاغلی برو ۶ عصر بیا، تا ۶ صبح گفتم چشم. آمدم دل توی دلم نبود…

خادمانه ها

خادم

تا شش عصر دوام نمی آورم. زود تر می روم. ..

بازتاب

بازتاب URL برای این نوشته:
http://do4.ir/%d8%ae%d8%a7%d8%af%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%871/trackback/

دیدگاه

=)
به به

=(
آه ..

[پاسخ]

ارسال دیدگاه