وقتی برای نبودن

چشم هایت که اشک آلود شد، دوباره آینه را نگاه کردم،  چند ثانیه پیشتر اینطور نبود، آخر تو که بیرون را نگاه می کردی من مدام داشتم نگاهت می کردم، نگران شدم، دلم ریخت. دستم را آوردم عقب و گوشی ت را که تنها حدسم بود از دستت گرفتم، هنوز سکوت بود. نوشته بود: انالله و انا الیه راجعون.. ، اسم را خواندم نشناختم، فقط اشک هایت بود که از چشمان گـُر گرفته دانه دانه می غلتید.

حالا نگرانی م ، جایش را به حزنی داده بود که هم برای آن مرحوم ناشناخته بود ، هم برای دل ِ بارانی تو. عینک آفتابی را زدی که پدرم نبیند. دنیا چقدر کوچک است بانو. برایت کار فرستاده که ببینی، و خودش رفته. از من بشنوی راحت شده از این سیاره رنج. او غصه ندارد، خودش است و اعمالش.

کاش یک جایی بود، یک چیزی بود، سازمانی ، نرم افزاری، هرچی. خودش می فهمید، وقتی کسی پرید وقتی کسی رفت، دیگر شماره ش توی گوشی ت پاک می شد، پیام هایش حذف می شدند، اکانت هایش غیب می شد. دیگر دم به دقیقه جلوی چشمان گریان تو نمی بود.

بازتاب

بازتاب URL برای این نوشته:
http://do4.ir/%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86/trackback/

ارسال دیدگاه