در ستایش تنهایی

دیشب تا پاسی از شب نشسته بودم و از این اکانت به آن اکانت ، آدمهایی که خیل سال ست می شناسم و البته چند سالی ست که خبری ندارم را، در اینستاگرام نگاه می کردم. فلان وبلاگ نویس، با بهمان فرندفییدی ازدواج کرده ند، و فلان عضو فلان شبکه، با خانم دیگری از همان شبکه سر خانه ی خودشان اند. فلانی فرزند دومش هم به دنیا آمده و حدودا ۴-۵ساله ست. فلانی خواهر بهمانی را گرفته. عمده عکس ها هم خلاصه می شد در دورهم آیی های خانواده گی بعضی، و از آن بیشتر هرچه که منتهی به خوردن است، از تولید شیرینی و رفتن به رستوران و کافه، تا آخرین دست پخت های کدبانوها و کدآقاها!

بخش زیادی از چیزی که حداقل من، حریم خصوصی آنها می دانستم، در صفحه تبلت رو به رویم بود. این آن یکی را بغل کرده، همسرش هست، حجاب دارد، ولی حیایی ندارد. چه کسی؟ آدم هایی که ما خیلی خوب می دانیم شان. هنوز هم هستند. ولی عوض شده اند. حالا که بعد از چند سال و با همان ذهنیت چندسال قبل آنها را نگاه می کردم، که در همان زمان مجردی، خانه شان رفتم، طلبه ند، طلبه های خوبی م حتی. ولی به راحتی می بینم عوض شده اند. فرندفید، مرحوم گودر(که البته زمین تا آسمان تفاوت داشت با فرفر) و از همه بیشتر فیس بوک، به نظرم مدل زندگی اینها را عوض کرده است.

البته در اینها، همان هایی که آن زمان جوان نبودند ، و پخته تر بودند، خیلی عوض نشده اند، حتی اگر دانشجو و طلبه هم نبوده اند، اما اینها ، این جوانهای عمدتا طلبه یا دانشجوهای مذهبی/حزب اللهی به نظرم خیلی تغییر کرده ند. و تنها چیزی که می فهمم اثر شبکه های اجتماعی ست.

ربطی هم به اینکه قم یا تهران یا همین مشهد بوده باشند ندارد. به نوعی هم شکلی رسیده اند. من نمی دانم یادداشت زیبای یک خانم برای همسرش را چرا من و چرا خیلی های دیگه از جمله همان جمع رفقایشان باید ببینند؟ نمی دانم.

خیلی وقت بود می خواستم در ستایش تنهایی بنویسم؛ در ستایش تنهایی در این فضای پر شتاب جهانی شدن. یادم هست دبیرستان که بودیم، به شدت مواظب بودند دبیران، که شماره شان دست دانشجوها نیافتد. حالا در ارشد، اساتید خودشان ایمیل و شماره دانشجویان را می گیرند و گوگل گروپ می سازند یا در واتس اپ و وایبر گروه می سازند. حالا به هر منظور که شده باید از تنهایی خودخواسته ت در بیایی. حالا دیگر حضرت مادرت هم بر گوشی اندرویدی شان وایبر نصب کرده اند تا با خواهرزاده آلمان نشین شان ارتباطی داشته باشند و خواهرک های کوچکترت به تو می خندند که وایبر نداری! انگار که از دنیا عقبی ، انگار که دنیا در اینهاست!

در ستایش تنهایی باید بنویسم که خواندن در تنهایی ست، نوشتن در تنهایی ست، رشد در تنهایی ست، عمق در تنهایی ست، عروج هم به نظرم حتی در تنهایی است.

در ستایش تنهایی باید بنویسم که نه عزلت ست، بلکه دقت در ارتباط توست. دقت در این است که این ابزار، سوای از زیبایی و جذابیت و سهولت و یوزرفرندلی بودنش، چه دردی را قرار است در من دوا کند؟

چرا باید سبک زندگی یک نفر در ۱۰۰۰ کیلومتر آن طرف تر، و با شرایط دیگری از زندگی روی من اثر بگذارد؟ آیا کسی هست که بگوید دیدن کاشت ناخن همسر یکی از دوستان قدیمی ش، روی او و زندگی ش هیچ اثری ندارد؟ چه ضرورتی دارد؟ من همه را در کانتکس انسان های دارای چارچوب مذهبی می نویسم. کسی که چارچوب دیگری برگزیده ست که مقوله خاص خود را دارد.

بگذریم. حرف در اثر شبکه های اجتماعی ، خصوصا حالا که از وب محور، به دیوایس محور تغییر داده شده ند، و در موبایل و تبلت آمده ند زیاد است. منتها، هنوز اصل اساسی من، این است که شرط لازم پاسخ به نیازی دادن باشد، و همچنین تنهایی مرا تحت شعاع قرار ندهد.

In praise of solitude

بازتاب

بازتاب URL برای این نوشته:
http://do4.ir/in-praise-of-solitude/trackback/

دیدگاه

ما همیشه تنهایان جمع ها ..

[پاسخ]

دچار پاسخ در تاريخ اسفند ۱۹ام, ۱۳۹۳ ۱۵:۵۹:

همیشه تنهایان زمان ها..

[پاسخ]

سلام

اینها را شما نوشته اید: «من نمی دانم یادداشت زیبای یک خانم برای همسرش را چرا من و چرا خیلی های دیگه از جمله همان جمع رفقایشان باید ببینند؟ نمی دانم.»

از خاطرتان رفت که ما کلی عاشقانه های شما برای همسرتان را خوانده ایم؟!
ما یعنی همه… یعنی پست های عمومی عاشقانه ی شما…

گاهی ما کاری می کنیم که نباید!

[پاسخ]

دچار پاسخ در تاريخ فروردین ۲۶ام, ۱۳۹۴ ۱۱:۱۵:

چه لزومی دارد این نظر را منتشر نکنم حتی وقتی فکر می کنم منظور مطلب را متوجه نشده است.

[پاسخ]

دچار پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۵ام, ۱۳۹۴ ۰۹:۳۷:

حالا که گذشته ست زمان، دوست دارم بنویسم، من اگر متنی می نویسم، مثل شعری ست، مثل ترانه ای ست، هر آدمی می تواند بردارد و برای آدم خودش بخواندش. من عام می نویسم، نه خاص، نه متاهلانه هایم، نه متن های ادبی، تقریبا هیچکدام خاص اشارتی ندارد. برای کسی که دوست دارم می نویسم. برای کسان ِ خودم.
و این فرق دارد با آن که تصویر همسرت که پیش از ازدواج با تو، مجبه ای بود آن چنان، که گردی صورتش هم دیده نمی شد، حالا با مانتویی که فهم من این است برای خانه و مهمانی های خانه گی است، که خیلی هم بلند نیست، تصویرش را روی اینستایت بگذاری.
فرق دارد با اینکه طلبه باشی و البته حلقه ای آزاد باشی از خیلی از قیود طلبه ها، نه طلبه ها، که بچه حزب اللهی ها، نه حزب اللهی ها، که مذهبی ها..
بگذریم نکته زیاد است، نمی شود حرف بیشتر نوشت، که اشاراتی می شود قابل شناخت.

[پاسخ]

ارسال دیدگاه