ارسال های قرار گرفته در روایت نوشت ها

۱۳۹۲/۰۷/۰۲

دلم گرفته است..

نشسته ام و فکر می کنم. چقدر بد است که آدمی، یک مقاطعی از زندگی را نتواند زندگی کند… پسری که پدرش در نوجوانی فوت می شود و باید زود مرد شود، و عهده دار مادر و خواهرش، جوانی را زندگی نمی کند و مستقیم باید وارد فضای بعدش بشود. دختری که مادرش فوت می […]

» باقی این نوشته را بخوانید ...

۱۳۹۲/۰۶/۱۷

اردوی جهادی با تیر و ترکش اضافه!

تابستان سال ۱۳۸۸ بود. من خیر سرم مسئول اردو بودم؛ مدیراجرایی مان جوان ترین مدیر تاریخ ۱۹ساله مجموعه بود فکر کنم، مرا هم گذاشته بود مسئول اردوی جهادی، این که چه خون جگری خوردیم تا رسیدیم به کار را نه من می توانم بگویم، نه شما می توانید تصور کنید. این که مکان اردو در […]

» باقی این نوشته را بخوانید ...

۱۳۹۲/۰۲/۱۳

حذف!

حذف! واژه ی جالبی ست که شاید تا قبل از ازدیاد ابزاریِ تکنولوژیک در زبان هایمان نمی چرخید! شاید به مدد این ترجمه های صد من یک غازی ِ ورژن های فارسی سیتسم های عامل گوشی ها مثل نوکیا آمده است جزو دایره واژگانمان. حذف اما حالا در پس سه حرف و پشت جادادن خودش […]

» باقی این نوشته را بخوانید ...

۱۳۹۱/۱۲/۱۷

نانچیکوی سپید!

برف که می آید کرخت می شوم. دوست دارم توی همین رختخوابم بمانم، اگر هزار تا کار هم داشته باشم و هزار جا هم باید بروم، اگر زور بالای سرم نباشد از جایم تکان نمی خورم، برای اینکه بهانه ای هم داشته باشم، صبحی توی همان خنده شوخی ِ وقت صبحانه گفتم امروز وقتِ دور […]

» باقی این نوشته را بخوانید ...