بدون میوه و شاخ و برگ!
ما روی شاخه های آن می نشینیم،
و در جهانی از تفاوت که از هر طرف گسترده تر می شود روز به روز از هم دورتر می شویم.
تمام قد احترام میگذارم
به مردی که لباس نانوایی به تن داشت و در زمان استراحت که تنورش خاموش بود
جلو مغازهاش یک سبد انگور سبز و شیرین عسگری را
– که لابد از باغشان در روستا چیده بود –
با قیمتی کمتر از قیمت بازار میفروخت
و وقتی وزن کردن و پیمانهاش برای فروش تمام میشد،
دست میکرد و بدون نگاه کردن به سبد و انگورها،
هر خوشهای که به دستش میآمد را روی انگورهای فروخته میگذاشت
که یک وقت کم، نفروخته باشد
مرد!
نانت حلال، رزقت طیب و طاهر.
خستگی کار روزانه، فکری مشغول برای آماده کردن کار برای فردا، قرآنم را نخواندهم، چند جزئی عقبم. هوا گرم است. سرم درد میکند. دستم چیزهای زیادی نیست، قرآن یادگار از پدربزرگم -که همین عیدی دادم ترمیمش کردند و آخرین روز سال پیش هم دستخطشان را برای صفحه اولش گرفتم-، هارد اکسترنال، و البته کتاب سنگین و قطور بازشناسی رسانه های جمعی. شبهای قدر نزدیک است، و در ذهنم مدام پیش را می گیرم . گرسنه ام. راهم را از بین آدمهای خستهتر از خودم میگیرم، کارت میزنم.
حوصله انتظار برای قطار را هم ندارم. منتظرم هر لحظه غروب شود و اذان را بگویند، فکر مسخره ای است، چندساعتی مانده. قطار میآید. ازدحام همیشگی برای سوار شدن. تا بخواهم فکر کنم که تن بدهم به شتاب احمقانهی معمول برای تسخیر صندلیهای خالی یا نه، با جمعیت وارد شدهام. راهم را کج می کنم به سمت یکی از دو سر واگن. شانساست یا قسمت، نمی دانم، اما در صندلی خالی سه نفره، سمت راست یک خانم نشسته است. سمت چپ هم یک پیرمرد، وسط خالیست. باز باید دست به انتخاب بزنم.
آن رگ بیخیالمآبانهام میگوید از تاکسی که بهتر است! پیرمرد کمی بیشتر از اندازهی خودش را اشغال کرده است. دست روی زانویش میگذارم. انگار که میخواهم با کمک گرفتن آرام از زانوی پیرمرد بنشینم اما همزمان کمی هم هلش میدهم سمت خودش تا اوضاع نشستن بیش از پیش سخت نشود. می نشینم. سه نفر رو به رو همه آقایان جوانی هستند. کمی فرصت می کنم اطرافم را برانداز کنم.
زن سرش به سمت خودش و نگاهش بیرون از پنجره را می بیند، دقت نمیکنم و تصمیم میگیرم برای آنکه کمی خدا هم کوتاه بیاید تا زمان رسیدن نگاهش هم نکنم.
هنوز چند ثانیه ای نشده که نشستم صدای آرامی از سمت چپم آرام می گوید: یاالله! سر بر می گردانم. پیرمرد است. سلام و علیکی میکنم. کت و شلواری به تن دارد و دستاری از پارچهی سفید بر سر بسته طوری که یک طرف آن شال از شانهی سمت راستش آویزان است.
صورت آفتاب سوختهای دارد. در جواب یا اللهش سرم را تکان آرامی می دهم. و زیر لب چیزی می گویم که خودم هم به زحمت می فهمم منظورم سلام و علیک است. خودم را بیشتر سمت پیرمرد می کشم. بین من و زن اندازه گذاشتن یک کیف سامسونت جا هست. شانه راستم مثل همه وقت هایی که تحت فشار عصبیم کمی گز گز می کند. پیرمرد نگاه میکند. زیاد نگاه میکند. شاید منتظر است که من سر صحبت را باز کنم. حوصلهش را ندارم. حوصله خودم را هم ندارم. از آن وقتهایی است که هیچ چیز وفق مرادم نیست. استخارهشان بد آمده. می گویند زنگ زده اند منزل آیت الله زنجانی و ایشان بعد از گرفتن استخاره گفته اند پشیمانی دارد. نمی دانم چه بگویم. یکجایی از وجودم قبول نمیکند دروغی در کار باشد. ولی جاهای دیگری هم هستند که میگویند الان که وقت استخاره نبود، چرا این همه دیر!؟
فکرم را باز بیرون می کشم. آقای روبه رویی ام بلند بلند با تلفن حرف می زند. پیرمرد آرام چیزی می گوید. نمی فهمم. آنقدر بی حسوحالم که دوست دارم خودم را به نشنیدن بزنم. می گویم لابد آدرسی را پرسیده. معمولا شهرستانیها که به مشهد میآیند با اسم ایستگاهها و خیابانها که همخوانی ندارد گیج می شوند. میپرسم کجا پدرجان؟ همزمان فکر می کنم به اینکه قبلا ایستگاه قائم برای اتوبوسها معادل بود با همان بیمارستان قائم. اما در مترو ابتدای خیابان قائم است. و عمدهی بیمارانی که برای درمان میآیند همین اول کار باید عرقشان در پیاده روی در بیاید. یا به شریعتی که همان تقیآباد است. امام خمینی که چهارراه لشگر است. می گوید: ندیده بودم، آمدم که ببینم. لهجه اش را تشخیص می دهم، جایی نزدیکهای تایباد. دو – سه سال پیش همین تابستان بود که برای اردوی جهادی آن سمت ها رفته بودیم.
میپرسم: مگر از کجا آمدهاید؟ چشمهایش خوشحال میشود انگار که بلاخره سر صحبت باز شده است.
می گوید: صالحآباد تربت جام، اسم روستایش را هم میگوید که یادم می رود. برای آنکه لابد احترامی گذاشته باشم و خیلی زود مکالمه تمام نشود می پرسم : زراعت دارید؟ تایید می کند و در جوابم که می پرسم چه چیزهایی؟ می گوید: گندم، جو و پنبه. ناپرهیزی می کنم و می پرسم: خب انشالله از برداشت راضی اید؟ بای دیفالت منتظرم بگوید بله. اما می گوید: پنبه ها را که هنوز برداشت نکرده ایم، اما خدا را شکر. میگویم خدا رو شکر. و در نظرم هست با همین هپیاند دیالوگ را تمام کنم. ادامه میدهدکه: مردم دلسرد شده اند. قبلا قبض آب می آمد ۷۰ هزارتومن- ۸۰ هزارتومن. الان میآید یک میلیون و دویست، سیصد. دانه میگرفتیم کیلویی۵۰ تومن. الان شده است کیسه ای ۲۰هزارتومن. اسم یک ماشینی شبیه تراکتور را می گوید که برای شخم زدن استفاده می کند. که آن ماشین چقدر گران شده برای اینکه گازوییل گران شده. پیرمرد همینطور داشت می گفت و من فکر می کردم به کلمهی “مردم دلسرد شدن” و اینکه او که ماهواره و اینترنت و تبلیغات سو دشمن ندارد. یک هو دیدم ساکت است. پرسیدم بله؟ انگار درست از کار درآمد بله ام. گفت: طالبی؟ گفتم نه. به قرآنم اشاره کرد. دادم. بوسید. پسم داد. نگاهش کردم. داشت حرف میزد. نمیدانم چرا خیلی نمیفهمیدم دیگر. دستانش را نشانم داد.
یک چیزهای دیگری هم گفت. دیگر نفهمیدم. خداحافظی کردم و پیاده شدم.
تو پیشم نیستی –هیچوقتهم نبودی- اما خدایت که هست..
تو اینجا را نمیخوانی اما خدایت که خبر دارد..
تو
.
.
.
برایت ، “واللهُخیرَحافظٍ وهواَرحمالراحمین” میخوانم..
دعا میکنم
زیارت میروم گاهی
میدانم که نماز در حضور حضرت به نیابتت، خوشحالت میکند؛
دلت قوی، قوایت مدام، سربلندیات همآره باد.
خبر آمدنت را نسیم گفت،
سر کلاس بودم، یادم آمد آن آخرین شبنشینی مان را، من و همه ی شما!
شقایق ها آمدنتان را قامت بسته اند، شهر را تکاپویی ست، دل من را نیز
سالهاست خبری از شما نبود، اما امروز، گفتند یکی از برادران می آید.
یکی از شما ۲۱نفر.
اولش مهمان بودم، یادتان هست؟ آخرهای بهمن بود، جلو نیامدم، به رسم ادب در آستانه ی در، تا آخر، هیچ یادتان هست چه گفتمتان..؟
هفت روزی نگذشت، خبرم دادید که بیایم، یک سره صلا زدم بر هرچه که بود، سر به راه نهادم که سر بر آستان فرود آورم، ده روز فرصتم بود، نشست کنارتان، خاک روبی خستگان از راه رسیده ی به زیارت آمده تان..
و اتممناها به عشر..
ده روز دیگر نیزاجازتم دادید،
لحظه لحظه ش را قدر دانستم.
لطفتان را تمام کردید، حصیر ها کنار رفت، دیگر آن یک قدم فاصله هم بین مان نبود..
در آغوش کشیدمتان، تک تک بوسیدمتان
یادتان هست هم اتاق شدیم؟
من و دوستانم تک تک بغل گرفتیم تان
یک صبح تا غروب پیشمان بودید..
هر کدامتان، آنها که تکه هاشان را بیشتر جا گذاشته بودند هر چندتایتان روی یکی از تخت های من و دوستانم..
معراج تان تعویض شد
شب دوباره آمدید به آغوشمان..
یادتان هست نمی دانم لرزی که بر اندامم افتاده بود..
و شب آخری که من فردایش برگشتنی بودم
آه، غبارروبی ضریح شهدای گمنام
یکی یکی سلام تان می کردم، بسم الله می گفتم و در بغل می گرفتم و بعد دوستی دیگر خدمتتان را می کرد، تا هرچه گل و نامه که برای تان اورده بودند را جمع می کردیم و بر جای می نشستید..
هرچه را یادتان نباشد این دیگر یادتان هست که تا صبح، وقتی در حسینیه را بستم، من ماندم و شما، تا صبح حرف زدیم، دیگر نگران هیچ چیز نبودم، بلند بلند، کلام های اشک آلود
اشک های کلام آلود
..
حالا
خبر آوردند یکی از شمایان پیش ما می آیید، در دانشگاه، هم کلاسی می شوم تان..
مهمانی تان، خدمت تان، هم اتاقی تان، هم کلاسی تان
می آیی عقد اخوت بخوانیم..؟
می آیی و مرا رها نکنی هیچوقت..؟
که الحق و الانصاف رها نکردی، من آمدم، تو هم پشت سرم آمدی..
شهید گمنام، دوستت دارم.