2012/02/07

نشان گرفته دلم را..

اصلا هی بگذار بیاید و برود این شبها
این روزها که شب نمی شوند، بگذار همه ی اتفاقات دنیا بگذرد
این روز ها که شب نمی شود
بگذار ربیع بیاید، بگذار اصلا باز محرم بیاید، صفر شود
این روزها که شب نمی شود؛
این روزها هیچ وقت شب نمی شود..

آمده بودند؛ یک عالمه آدم
هی سرم را از روزنامه بیرون می کشیدم
کف خیابان
تو بگو تمام میدان ها
بگو تمام شهر
آدمها
روزنامه را  برگرداندم،
که هم نخوانم، و هم انگار که بخوانم
سیاه بود، لباس ها یک سر
اما سر ها نه؛ سیاه بودند و سپید
گرد برف بود؛ یا برف پیری؛ نمیدانم
اما سیاه بود و سپید.
سپید بود؛ دل ها یک سر
که همه در عزای امام ، روز و شب نداشتند
برهنه پا؛
سرما
سوز
برف
زنده گی اما؛ جاری
گرم بود
ایستگاه های صلواتی را بگو؛
پیرزن ها
پُشت‌خمیده
پیر مردها
عصای چوبی بر دست،
سرما کم آورده بود؛ با همه ی زیادی اش
قدم
قدم
قدم
قدم
قدم می زدند
متر ها را
کیلومتر ها را
شهرها را
۱۰۰ کیلومتر
۲۰۰ کیلومتر
۴۰۰ کیلومتر
بیشتر
من به چشم خود دیدم از شاهرود آمدگان را
از  تربت حیدریه آمدگان را
نزدیک تر ها که بیش تر

السلام علیک یا بقیه الله ( که تعجیل کند خدا، آمدن شما را)
بودید آقا؟
حکما بودید
مگر می شود این همه آدم آمده باشند به زیارت حضرت جد رئوف تان و شما نیامده باشید؟
مگر می شود این همه پیاده آمده باشند و شما در بین شان نباشید
این روزهای آخر صفر
مشهد،
مهمان ویژه داشت
حالا هی بروند نام بگذارند VIP!

زائر ها رفتند
اما جاده ها پر نور مانده ند
قدم های نور
قدم های خسته
اما پر توان
معشوق دارند آدمیان اینجا
همه ، عاشق بودند
اما هیچ کدام حسودی نمی کردند!
ما مانده ایم و نگاه به راه های رفته
به رد های بر برف مانده
برف مانده و خجالت از سرما
وه
تاول های ترکیده
نترکیده
پای سرما زده
گونه های سرخ از سرما
سرمای خجالت زده
همه رفتند کم کم
ما اما
خدمت حضرت امام مان هستیم
به فضل خدا

باید که برخیزم
بروم حرم
باب الجواد
بنشینم رو به روی گنبدش
گوشه ی گوهرشاد
بعد
نگاه کنم، اما نگذارم بترکد
بغض ها را باید نگه داشت
نگه داشت تا ماه صفر بعد
بغض های نترکیده ی امسال ؛ که میان هیات ها جا نماند و همراه آمد،
را  باید نگه داشت
برسد دست صاحبش
حضرتِ ما،
حضرت رضا(ع)!
ما امسال گریه نکردیم
امسال همه ش
دلمان گرم بود
به حضور حضرت پسرتان،
-این دل ناماندگار بی صاحب!-
هی فکر می کردیم
درست ست که عزاداریم، اما صاحب عزا آمده ست اینجا
چرا گریه دیگر
باید برخیزم
نمی شود
آه !
کاش می شد گوشه ی گوهر شاد دفن شد..

 

پی نوشت:
نیستن را دوست‌تر می دارم.

2012/01/14

کشتی نجات

اشاره: توفیق شد چیزکی بنویسم، و بروم آخر صف ورودی باب الجواد
تندنگارش آن از دقت آن کاسته‌ست لذاست که به هیچوجه نه در خور مجله الکترونیکی باب‌الجواد و دل‌بستگانش بود، و به طریق اولی نه در حد پیشکشی به حضرت‌ش؛ صرفا علاقه ای بود و بس؛ امید که بخشیده شود.

 شب تاسوعا بود و برفی شدید؛ آنقدری که اتومبیل ها به‌سختی حرکت می‌کردند، البته برف به همان سرعت و شدتی که آمد و زمین را سپید‌پوش کرد، آب شد و اثرش کم‌رنگ. اما سرمایش ماند؛ شب تاسوعا سرما استخوان می تراکند.
از عزاداری و گعده‌ی* بعدش که بیرون آمدم، مدام این آخرین جمله‌ای که شنیده بودم در ذهنم می‌پیچید،”کلنا سفن النجاه لکن سفینه جدی الحسین (علیه السلام) اوسع و فی لجج البحار اسرع”؛ کشتی‌نجات حسین سریع‌تر ست.‏
دلم هوای‌حرم داشت، منتها آن موقع نیمه‌شب رفتن‌ش سخت می‌نمود، مسیری را پیاده آمدم تا رسیدم خیابان منتهی به حرم. از دور گلدسته ای را به سختی می دیدم.
همین تصویر محو عزمم را جزم کرد؛ اما این تصمیم نه در سردی فوق العاده‌ی هوا تاثیری گذاشت نه در ایستادن تک‌ و توک ‌اتومبیل های عبوری! کم‌کم داشت پاهایم از سردی هوا کرخت می‌شد که… یادم آمد از کشتی‌نجات!‏
برایم ثابت شده بود که اگر بخواهی بروی حرم و او نخواهد تا ورودی هم که بروی، باز کاری پیش می‌آید و بر می‌گردی، و اگر نخواهی بروی و او بخواهد، وقتی بشدت درگیر روزمرگی‌هایت هستی، ناگاه می‌بینی که سر از گوشه‌ی گوهرشاد درآوردی! اما این بار طرف حسابم صاحب بیت نبود، پدرش بود؛ دنبال کشتی‌نجات می گشتم!‏
همین‌فکر‌ها در سرم می‌چرخید که ناگاه اتومبیلی پیش پایم ایستاد. گفتم: حرم! سر تکان داد و سوار شدم. ماشین گرم بود و خلسه آور و سرمازدگی پاهایم داشت گرم می شد. و من فکر می‌کردم به کشتی‌نجات.
تا پیرزن را دیدم به راننده نشانش دادم، گفت: “وای! اصلا ندیدمش!”، شیشه‌ها بخار گرفته بود و پیرزن قد خمیده و به‌آرامی کنار خیابان راه می‌رفت، ایستاد و مادر را سوار کرد. رسیدیم به میدان‌شهدا**.بسته بود و چند سرباز و افسر هم مامور که تحت هیچ‌عنوانی کسی رد نشود، ماشین‌های جلوتر می‌ایستادند به‌اصرار و پشت‌سری‌ها هم به بوق‌زدن برای اعتراض و من هم به‌ حرم و مسیری که باید بعد از این پیاده گز می کردم. یادم از پیرزن پشت‌سرم آمد؛ در همان گیر و دار پیاده شدم، و به سربازی که جلوتر بود و از بوق و اصرار مردم و بی‌خوابی و سرما کلافه شده بود، گفتم که مادرمان را برسانیم حرم بر می‌گردیم، اصلا التفاتی نکرد، بهش حق می‌دادم، یک افسر جلوتر ایستاده بود، رفتم سمتش و گفتم و قبول نکرد.
گفتم اصلا مسئله خودم نیست، برای این بنده‌ی خدا می‌گویم، می‌خواهی اصلا من پیاده می‌روم؛ اما بگذار این پیرزن را برساند… که دیدم دارد
پیاده می‌شود؛ افسر که قد خمیده‌ش را دید، بلاخره دلش به رحم آمد و راه را باز کرد.
تقاطع بعدی اما دیگر نرده و مانع پلاستیکی نبود، یک جرثقیل کل عرض خیابان را پارک کرده بود و کسی هم نبود که بشود بهش اصرار کرد، راننده را از مسیری فرعی گفتم برویم که لااقل تا نزدیکی‌های حرم برسد. در کمال تعجب آن کوچه را هنوز باز گذاشته بودند؛ تا مقابل ورودی رسیدیم. من و پیرزن از ماشین پیاده شدیم، ازش خواستم که آستین کاپشنم را بگیرد تا روی برف ها سُر نخورد. چادرش را انداخت روی دستش و ساعدم را گرفت. به ورودی حرم که رسیدیم، برگشت و گفت: ” اجرت با امام حسین ، خدا محتاجت نکنه مادر” و رفت.
وارد حرم شدم و نگاهی به گنبد انداختم و آمینی گفتم و فکر می کردم به سفینه نجات..‏.

*گعده: دور هم نشستن و بدون حالت سخنرانی در مورد موضوعی گفتگو کردن
**میدان شهدای مشهد.

همین مطلب در باب‌الجواد

پی نوشت:

اربعین نه فقط یعنی چهل روز گذشت، که یعنی چهل شب هم گذشت، خواهر بی‌برادر، دختر بی‌پدر، همسر بی‌شوهر..  و ما بی‌حسین(ع)

نگاه کردم دیدم به وبلاگ قرآنی تنزیل، -که برای من خاطره‌ای‌ست و شروعش و قبل‌تر از آن شروع دوره‌ خوانش یک صفحه ای قرآن در مرحوم گودر، ار یکی از نوت‌هایم و به پیشنهاد حقیر، اتفاق افتاده بود؛- دسترسی ندارم. نخواستم گله کنم؛ سپاس که همان یک سر سوزن احساس وظیفه هم دیگر حس نمی‌کنم.
تنزیل را بخوانید، آرامش بخش‌ست.

2012/01/09

می توانی هرزه‌گی بنامی‌ش؟

نگاه می‌کنی به تاریخ، نبوده‌ای، ساعت را؛ ۴ از نیمه‌شب گذشته ست
فکر می‌کنی،
هزارها حرف، که از گفتن هیچ‌کدام مطمئن نیستی،
حوصله‌ات باز از این همه شک‌ سر می‌رود؛دنبال اطمینان‌ها  می‌گردی

چشم‌ها!‏‏
نمی‌دانم اسم‌ش هرزه‌دلی‌ست یا نه!؟
یا هرزه‌نگاهی؟
نه؛ فکر نمی‌کنم گناه باشد،
-گناه هم که باشد، بیا کمی گناه کنیم-
چشم‌ها پنجره ی روح‌ند
چشم‌ها دریا
دل‌ها هم انگار قلاب چشمهایند..
کافی ست بنشینی لب دریایی که خوب‌ست
تکان می‌خورد،
می‌لرزد

و لابد روزی‌هم لاجرم فروخواهدریخت.. ؛ دل را می گویم.
از این مطمئنم..

اسم‌ش را هرچه می‌خواهی بگذار، من چشم‌ها را، می بینم!

برچسب ها: ,

2011/12/24

تشهد!

خواست بنویسد:”خدای قصه ی ما ولی..”
دید باید حسابش را صاف بکند، یامیخواهدش،یا نمیخواهد
این را نمی دانست، اما مطمءن بود نمی توانست بگوید نیست
لاجرم نوشت:”خدای ما، برای قصه ها نبود، برای غصه ها بود..”

2011/12/18

کوچه‌پشتی

نیمه‌شبی، برای تو؛
کنار حریم حضرت ضامن(ع)
مجیر خواندم
آخرهایش، بعد از اجازت لرزشِ هق‌هق‌ها، آنگاه که دلم آرام شد؛
نوشته بود: فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ کَذلِکَ نُنْجىِ الْمُؤمِنینَ
دانستم نجات خواهد داد
یا تو را از غم..
یا مرا از غم
رضیتُ بالله

 

برای عابد که این روزها درگیر ناخوش احوالی‌ست اما هیچ‌گاه نه ناله کرد، نه گذاشت و حتی خواست کسی بفهمد، و نه مثل بعضی (آنهم درکناراسم دین‌و مذهب‌و انقلاب) درد فروشی کرد و بازدید و ترحم خرید.

برای عابد که این روزها بی‌صدا می‌سوزد و نمی‌خواهد کسی نفس تب‌دارش را بفهمد.

* فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ کَذلِکَ نُنْجىِ الْمُؤمِنینَ
(پس مستجاب کردیم دعاى او (یعنى یونس ) را و او را از اندوه نجاتش دادیم و این چنین مؤ منین را نجات بخشیم )
فراز پایانی دعای مجیر

2011/12/05

نه بر مصیبت حسین

تو امشب گریه کردی
من امشب برای اولین بار لرزیدن صدایت، بغضت، گریه ت را دیدم..
گریه نه بر حسین در عصر عاشورا
که گریه بر ظلم بر حسین، در عصر حاضر
اشک تو را دیدم بزرگ مرد،
آنجا که گفتی؛

حسین آمد تا درس عزت بیاموزدمان، تا یادمان دهد بر حق بمانیم.
حسین در کربلایش همه درس آزادگی آموختمان، زینب همه درس زیبایی شناسی؛
حال آنکه این روزها، اشک از مردم می گیرد با تکه تکه کردن صدچندباره ی حسین بر منابر..
این روزها همه سعی دارند بر بیچاره نشان دادن حسین و یارانش؛ پس کجاست آن همه عزت او که حال ذلت نشانش می دهند..

مرد!
پشتوانه ی محکم همه ی ما
دردت را دیدم و درد خویش را

 

پی نوشت:

– سخت بود از پشت آن پرده ی لرزان آویخته بر چشم دیدنش را و خوب شنیدنش را، نقل ست به مضمون نزدیک.

– کجای حادثه افتاده ست بازویش..؟

برچسب ها: ,

2011/11/29

این‌روزها پاییزی‌ست؛ اما من باهارزاده‌م

پیش نگاشت؛
اول- آدمی زاد ست دیگر، گاهی دل‌ش می خواهد برود یک کاری بکند  ، Do4.ir را بدون سر و صدا راه انداخته م، کم کم آرشیو نوشته های قبلم را دارم سعی می کنم به اینجا منتقل کنم، اینجا دیگر خانه ی خودم است. خداحافظ اجاره نشینی! خداحافظ تبلیغات! خداحافظ قییل‌ت‌ر!
برای برپا شدن این چاردیواری، باید تشکر کنم از حسن اجرایی (دودینگ‌هاوس سابق|دل‌نهای فعلی) که مرا مهمان هاست خویش کرد؛ از ناصر رفیع برای  نصب وردپرس و تنظیمات دیگری که هنوز هم حالیم نیست ؛ از حسین نخلی که زحمت پیگیری خرید دامنه را کشید، و از گوگل عزیز! که با بستن گودر باعث شد من دل، یک دله کنم و بلاخره اینجا را جمع و جور کنم.

دوم- آدمی زاد ست دیگر، گاهی دل‌ش می خواهد یک کاری بکند، روزنامه خراسان، سفارش داد در مورد سرشماری چیزی را قلمی کنم، ما حصل‌ش شد این متن زیر، که البته در آن برهه زمانی به خاطر مصلحتِ بهم ریخته نشدن ستاد سرشماری و عوامل فرمانداری، به پیشنهاد مسئولمان که از متن خبر داشت برخی از عبارات را حذف کردم تا موجب درگیری در شهرستان نشود، هرچند با تمام تعدیل ها هنوز برخی شان مشکل داشتند که موجب درگیری لقظی در حضور معاون استاندار در ضیافت اختتامیه شد . متن زیر را و متن چاپ شده در روزنامه را که بخوانید متوجه تفاوتهای آن خواهید شد.

استاد ما میگفت؛ تا یک سِنی که آدم باید از تمام موقعیت های موجود تجربه اندوزی کند، می گفت تا یک سِنی که آدم خودش آن حدش را می فهمد، سن تجربه ست، از آن سِن به بعد دست ش می آید که در حداقل یک موضوع به قدر کافی تجربه دارد که به طور اخص واردش شود؛ این طور شد که فرصت ثبت نام برای مشارکت در طرح ملی سرشماری عمومی نفوس و مسکن ۱۳۹۰ را بهره بردم

  1. دیر که برسی به جای شهر خودت ، شهر دیگری را هم حاضر می شوی بروی؛ شهرستان بینالود؛ که شامل سه بخش مرکزی، شاندیز و طرقبه می شود
  2. حدود ۲۰۰ و خورده ای صفحه کتاب، و ۱۲ روز ِ سه جلسه ای کلاس و آزمون، پیش نیاز پوشیدن جلیقه ی سازمان برنامه ریزی و آمار و اینا بود.
  3. بین ساعت اول و دوم کلاس، فاصله ی نیم ساعته ای بود که با حلقه ی پسران اهل شاندیز، سر سفره ی ۱۰ نفره شان می نشستم و نان و ماست چکیده و خیار و گوجه فرنگی، بعلاوه ی ریحان هایی که در باغچه حیاط ساختمان مجمع امور صنفی، دگران کاشته بودند و ما خوردیم و ما نکاشتیم تا باز سرایدار ِ بنده خدای آنجا مجدد بکارد تا قسمت چه کسی شود ! بساط صبحانه ی هر روزه، کم کم از این حدود ۱۰ نفر سرایت کرد به بیشتر از نصف بچه های کلاس که صبحانه بیاورند و بنشینند به خوردن، و استاد کلاس که هم دلش می خواست بیاید و در صمیمیت جمع شریک شود و هم نمی توانست و نمی شد انگار
  4. هرچقدر هم که استاد سن بالا باشد و واجب الاحترام تر و هر چقدر هم کسانی که پشت صندلی های دسته دارِ کلاسی می نشینند بزرگ باشند و از شیطنت گذشته، باز خاصیت صندلی ها، بهم ریختن کلاس ست و خاصیت استاد ساکت کردن ما! اصلا انگار نه انگار که خیلی هامان سالها از دبیرستانمان گذشته ست و بعضی هامان تا چند روز و ماه دیگر مدرک کارشناسی زیر بغل از دانشگاه بیرون می آیند، ما باید شلوغ بازی هامان را می کردیم؛ دختر ها هم باید شیرین عسل بازی هاشان را در می آوردند که اوه، این آقایون چقدر شلوغ می کنن و استاد یه چی بهشون بگید!
  5. آدم ها هرچقدر هم پشت صندلی و میز های کلاس شلوغ باشند و شیطان، باز هم می فهمند وقتی جایی کلاس نام بگیرد و استادی باشد و آموزنده ای، به آن حرمت کلاس اطلاق می شود و حرمت استاد و حرمت آموزنده، پس باید فهمید و حد نگه داشت، اما امان از بعض ِ پُست های چند روزه که ردای گشاد مسئولیت و ریاست و سرپرستی بر تن کسانی می کند که همین حداقل را نمی فهمند برای حضور در کلاس زمان وسط درس و بدون در زدن و با سر وصدا، به هیچوجه مناسب با شان کلاس نیست؛ آن هم با هیات همراه و آن هم بدون سلام و احترامی به استاد و آن هم انداختن سر پایین و رفتن جلوی کلاس و نشستن روی صندلی نزدیک استاد و نگاه کردن به آموزنده گان! بفهمیم میز، مقام می آورد، اسم و رسم و عنوان می آورد، شخصیت نمی آورد.
  6. بادمجان دور قاب چین های آقایان مسئول همیشه هستند، وقتی یکی شان غرغر زدن های مرا با صدای بلند و اعتراضم را به وضع پیش آمده با بلند نشدن جلوی آنها بر خلاف همه ی دیگران، دید، آمد و مخفیانه در گوشم گفت، اگر یکی از اینهایی که گفتی را اقوام آقای مسئول بشنود و به گوشش برساند تو را با تیپا! بیرون خواهند کرد، گفتم آفای بادمجان دور قال چین ِ نیمه محترم، مگر ما برای پول آمده ایم که اینطور می گویی!؟ گفت همه  تان برای پول آمده اید، وگرنه بیا پرونده ت را بدهم بروی! لبخند تلخی زدم و نگاهی در چشمانش کردم. به چیزهایی فکر می کردم که او نمی کرد.
  7. نزدیک امتحان پایان ترم شد، بنا بود از هر ۵ یا ۶ نفر یک نفر بشود کارشناس گروه و یک نفر هم بازبین فنی، و باقیه هم آمارگیر، اینطور شد که ما یک تست بیشتر زدیم ! و بدون هیچ موسسه ی کمک آموزشی و آزمون های آزمایشی و اینا قبول شدیم!
  8. به هر آمارگیری یک حوزه اختصاص می یابد که دارای پوشه ای حاویِ نقشه است که اصطلاحا به آن می گویند “پوشه نقشه” و اگر شهری باشد دارای نقشه ی بلوکه های شهری و خیابان هاست، و اگر روستایی باشد دارای نام آبادی و نقاط فرعی ست. از آنجا که همیشه ی تاریخ آقایان مظلومان بلاشک بوده اند، برای اینکه در این سرشماری هم این اصل نقض نشود، اینجا بدون توجه به نمرات آقایان به کل در حوزه های روستایی به کار گیری شدند و خانم ها به کل یا بعنوان بازبین فنی در ستاد ها یا هم به عنوان آمارگیر در حوزه شهری، اتفاقی که به نظر نباید می افتاد چرا که سرآغاز تفاوت های بعدی شد.
  9. اول ِ بسم الله من بودم به عنوان کارشناس گروه و یک عدد راننده و سه عدد آمارگیر و نقشه ای که همچون جگر زلیخا بود انگار! در نقشه های روستایی به خاطر این که دقت نقشه بسیار پایین تر است از نقشه های شهری، پیدا کردن حدود نقشه روی زمین بسیار سخت می نمود، و البته هم مرز بودن بیش از نصف محیط یکی از حوزه های سه گانه ی گروه ما با شهرستان مجاور و پیدا کردن دقیق آن حدود هم خود کاری بس دشوار؛ تمام آموخته های قبلی م از نقشه خوانی و استفاده از جی پی اس موبایل و نقشه های گوگل را به کار بردم تا با دقت نقطه ی شروع کار هر کدام از مامورانم را روی زمین پیدا کنم. انگار کن نقشه ی شهرستان را داده باشند دست چند دانش آموز دبیرسانی و گفته باشندشان این ها رو طوری ببرید که در هر حوزه فلان عدد آبادی باشد! بهرحال آن چه بود این بود که نقشه ها اذیت مان کرد.
  10. روز های دوم یا سوم آمارگیری بود؛ آمارگیر رفته بود مرغ داری های بعد از روستا را فهرست کند و خانوارهایش را سرشماری کند که خبر رسید سگ ها دنبالش کرده اند و این بنده خدا هم به سرعت پا به فرار و رفته ست روی یکی از تیر های چراغ برق! و سگ ها هم پایین ستون بس ایستاده اند به  پارس کردن، که یکی دیگر از گروه ها با ماشین به طور اتفاقی از آن مسیر می گذشتند و او را دیده اند و راننده شان با بوق زدن و ماشین را بردن نزدیک ستون و تعدادی حرکات ژانگولر دیگر سگ ها را متفرق و مامور ما را به ساحل سلامت رساند!
  11. سرشمار بودن، و آمارگیری، واقعا نیاز به دل ِ بزرگی هم دارد، نگاهی که به تو می شود، خصوصا در مناطق کمتر برخوردار روستایی که مردمانی به غایت نجیب دارد و ساده و مهمان نواز و پردرد البته، آنها تو را به چشم یک مامور دولت که آمده ای خود مشکلاتشان را حل کنی، یا کسی که به طور مستقیم به رییس جمهوری وصل است و می تواند به گوشش برساند، می بینند و از همین روست که تا تو سوالات مصاحبه را شروع می کنی به پرسیدن، کافی ست برسی به ستون معلولیت ها، می نشیند به درد دل از بیماری ها ، کافی ست برسی به ستون دارای همسر بودن ها، می نشیند به مشکل ازدواج و طلاق گفتن ها، کافی ست برسی به ستون کار که به هر تقدیر در تعریف ش برای ما آمده بود: کسانی که در هفت روز گذشته کار کرده ند، کافی بود که همین سوال را بپرسی و بگوید که کارگر منزل ست یا سر گذر و در یک ماه گذشته فقط ۴روز یا ۵ روز را کار داشته ست که از قضا آخرین ش خرده کاری بوده ست که دو روز پیش بوده و رفته سر کار، و تو بنا بر تعریف مجبوری وی را شاغل حساب کنی. کافی ست برسی به ستون تعداد کل فرزندهای به دنیا آورده، تا مادرهای قدیمی یادشان بیافتد از بچه هایی که به دنیا آورده اند و به خاطر عدم وجود بهداشت، یا حضور دکتر ، فوت شده اند ، تاجایی که بعضی از همین مادر ها، تعداد فرزند فوت شده شان از تعداد فرزند زنده شان بیشتر بود. کافی ست در مورد فعالیت های کشاورزی شان بپرسی که زراعت یا باغداری یا دام و طیور و تولید گلخانه ای دارند یا خیر که یاد کم آبی بیافتند و زمین هایی که نمی شود کار کرد، یا هم که لبخند تلخی بزنند و بگویند همین خانه مان در روستا هم اجاره ای ست و سر زمین مردم کار می کنیم. برای همین ست که آمارگیر نیاز به دلِ بزرگی دارد، نیاز به دل بزرگی دارد تا بفهمد و تمام اندوه آن زنی که دقیقا۵ بچه را به نیشش می کشد و بزرگ می کند به تنهایی چون همسرش راننده بوده ست و تصادف کرده ست و به خاطر ۶۰ میلیون دیه زندان ست شش سال، نیاز به دل بزرگی دارد که اندوه آن مادر را در چشمانش بخوانی وقتی می پرسی دخترتان ازدواج نکرده، و بنویسد هنوز نه، و تو در ستون ازدواج برای دختر متولد ۱۳۴۸ با اندوه تمام ، ضربدر بزنی که هرگز ازدواج نکرده. باید دل بزرگی داشته باشی که ببینی زن و شوهر و یک بچه ی چند ماهه در یک کانکس هشت متری زنده گی می کنند که صاحب باغ برای شان گذاشته و آن ها بعنوان سرایدار آنجا کار می کنند و گذران عمر می کنند. باید دل بزرگی داشته باشی که …
  12. سرشماری به جز اینهایی که نوشتم چیزهای جالب انگیز ناک دیگری هم دارد، می روی در جاده های پرت روستا، می روی در یکی از فرعی هایش، و باز در آخرین نقطه ی آن مسیر ِ خاکی یک باغی ست، که شنیده ای آنجا سرایدار هم دارد، در می زنی و فهرست می کنی درب را و سگی بزرگ خودش را به درب می کوباند و تو یک متر به هوا پرانده می شوی، و می ترسی، و بعد که آن سرایدار می آید بیرون و می بینی ش، و مصاحبه می کنی، ناخودآگاه تحسین ت را از زنده گی یک زوج جوان در آن آخرین نقطه ی پای کوهِ یک مسیر فرعی روستایی بیان می کنی که از صفر شروع کرده اند و پسر مهندسی برق می خواند شبانه ی دانشگاه فردوسی و دو تا ماشین هم دارند که یکی برای همسرش ست و دیگری برای خودش و باغ  را هم خوب آباد کرده اند برای صاحبش. یا اینکه مردی با تمام سختی های زنده گی ش، ۵ همسر گرفته و طوری مدیریت کرده ست که هر ۵همسر به قول خودش عزا را هم می روند و عروسی را هم با هم. و پای صحبتش که می نشینی و دوست می شوی تا سوال های شخصی ت را کم کم ازش بپرسی و خارج از پروسه سرشماری ، کنجکاوی خودت را هم بخوابانی می بینی، به جز رضای خدا و سرپرستی آن خانم ها، هیچ چیز دیگر در دل ش نیست و با وجود آن همسر ها که همه را فرستاده به شهرستان که در این سرمای پاییزی ِ روستا خودشان و بچه هاشان اذیت نشود، خودش مانده ست و یک تنه زمین و باغ را آباد می کند. و چه سخت است گاهی مواظب بودن بر قضاوت نکردنِ آدم ها.
  13. فرم ها توسط رایانه خوانده می شود و تاکید که نباید لک آب و چای و اینها بیافتد و دو سه روز بارانی و تو و خانه هایی که بالای درب شان سقفی نیست و الزامی که از ستاد است که وارد خانه های مردم نباید بشوید حتی اگر خودشان هم تعارف کردند و خیمه ای که می زنی رو برگه ها تا باران نبارد و بیت المال تضییع نشود.
  14. بعض ِ روزها خوش روزی ایم، و تا شب سه چهار بار چای مهمان می شویم، بعض روز های دگر هم نه، و از صبح تا غروب دهانت خشک می ماند!
  15. به خانواده ای برخوردم که سه برگ ِ سرشماری برایشان پر کردم، سرپرست خانواری بود که از ۶ پسرش، ۵پسر با او زنده گی می کردند، و از ۵ پسر ، ۳ پسر داماد شده بودند و عروس شان به همین خانه ی پدر بود، و از ۳ عروس ، دو عروس بچه هم داشتند و مجموعا سه نوه هم صدایشان به صداهای موجود در خانه اضافه، از مادر خانوار، که با  حوصله و متانت آمده بود و در مورد اطلاعات این سیزده نفر که در یک واحد آپارتمانی دو طبقه زنده گی می کردند پاسخ می داد، در پایان پرسیدم، که حاج خانوم، به طور شخصی می پرسم، چطور ست که سه عروس با مادر شوهر در یک خانه زندگی می کنند و ماندگار هستند همینجا؟ جواب داد برای اینکه من براشون مادر شوهر نیستم، مادرم..  و من فکر می کردم به خودم و بعضی از ماها که چقدر کم صبریم، چقدر زود قضاوت می کنیم، و چه چیزهایی برای مان شده ست جزو اصول.
  16. بعضِ دهیاری ها خیلی خوب کمک آمارگیرهایمان می کنند، و بعض ِ دیگرشان!
    دنبال این هستند حتی برای خانه های در حال ساخت که هنوز در حد اسکلت فلزی ست بگویند این ها خانوار دارد و کارت ملی هاشان را برایتان می آوریم و شما بنشینید در دهیاری تا ما بیاوریم! و ما که قانونا نمی توانیم چنین کاری کنیم و باید به هزار ترفند کارمان را ادامه دهیم که نه سیخ را بسوزانیم و نه کباب. نه تعداد خانوار های آبادی از قلم بیافتند و نه چیزی را به ناحق اضافه بنویسیم.

به هر تقدیر سر شماری هنوز ادامه دارد، و غیر از کمک به برنامه ریزی برای زیرساخت های کشور، تجربه های آدمی را نیز در حوزه های مختلف اعم از مردم شناسی، روابط عمومی ، آشنایی با سیستم اداری و نواقص موجود زیاد می کند.
دیدن و لمس کردن دردهای مردم، رفتن به عمق زنده گی مردمِ روستا و دیدن زیبایی هایی که در هیچ جای دیگری نمی شود دید، و چیزهای دیگری از این قبیل آورده های دیگر سرشماری ست برای شخص سرشمار

هفدهم آبان نود
همین مطلب در روزنامه خراسان

بعد نگاشت:

حسین(ع) همین اوایل محرم بود که به یارانش فرمود: “هرکس بدهکار ِ مردم است، برگردد..” . و من فکر می کنم به بدهی هایم به تو

یک سال و هفت روز از آخرین وبلاگنوشته ی من می گذرد.

2010/11/22

غم غریبی و غربت!

نوشت:
کاش ترانه ای بودم!
این‌گونه همیشه بر لبانت جاری.
نوشتم:
این‌روزها که روزه‌ی سکوت گرفته‌م
و تحریم شعر؛
چه غریب می‌ماندی..

این نوشته برای برادری‌ست که روزهای سخت آمادگی ارشد را طی می کند، و غریبی تهران می چشد.