۱۳۹۳/۱۱/۰۶

Train station

همیشه همه‌چیز در ایستگاه قطار است که تمام می‌شود.

train_station_night01_

متن تیتر مطلبی از وبلاگ پیاده رو است که به نظرم خودش یک پست مستقل بود..

۱۳۹۳/۱۱/۰۴

بغض غزلی خسته

این حال من بی توست
بغض غزلی بی لب
افتاده ترین خورشید
زیر سم اسب شب
این حال من بی توست
دلداده تر از فرهاد
شوریده تر از مجنون
حسرت به دلی در باد

kashi

شاعر: بابک روزبه

۱۳۹۳/۰۹/۱۵

کوپه ویژه خواهران

روایت یک کتاب، کوپه ویژه خواهران

پنجشنبه قبل از اینکه بروم سمت منزل، با اینکه امتحان دارم هفته ی دیگر، سراغ قفسه های رمان کتابخانه رفتم، بر خلاف هروقت که کتابفروشی آفتاب می روم و کلی کتاب به نظرم می آید که بخرم و پول ندارم، در میان قفسه ها کتاب خاصی در قفسه ها نظرم را نگرفتم. کلی که به عطف های کتاب ها نگاه می کردم این عنوان “کوپه ویژه خواهران” ذهنم را درگیر کرد. کتاب را که برداشتم، حدود ۲۵۰ صفحه ش را یک شبه خواندم.

انگار قصه رفت و آمد خودم را از قلم خانم بجنوردی می خواندم. انتظار نداشتم با یک داستان نویس تمام عیار و یا گره داستانی خاصی و سبک خاصی رو به رو بشوم، همان بود که به نظرم می رسید، روایت هایی از سفرهایی. قصه این است که خانم بجنوردی زمانی که دو فرزند دارد و در حال تدریس در دانشگاه است و ساکن مشهد است، دکتری در تهران قبول می شود و رفت و آمدهایش شروع می شود.

چند خط داستانی دارد که همزمان در کتاب پیگیری می شود، رابطه خودش و بچه ها و کار خانه، اتفاقات و قصه های کوتاه در کوپه ها، دردسرهایش با اساتید و روند تحصیلی تا دفاع رساله.

کتاب می دانست که تنها نقطه مفیدش روایت است، و با تکیه بر همین روایت کار خودش را پیش برد. منتها چیزی که برای من موضوعیت داشت همزاد پنداری رفت و آمدی بود.

در این رت و آمد هاست که نویسنده خودسازی می کند، در همین رفت و آمد هاست که چیزها را یاد می گیرد. به قول استاد من، برای هر آدمی یک هجرت لازم است، چگونگی و چطوری اش با خودش.

به نظرم این داستان هجرت خانم ناهید بجنوردی است، هجرتی که آخرش خوب تر می شود. آخرش لبخند می زند، لبخندی که صورتش را به دونیم تقسیم می کند.

کوپه ویژه خواهران

 

۱۳۹۳/۰۹/۰۶

آب در لانه‌ی مورچگان!

هفته ی گذشته، سرِ کلاسهای دانشکده، سه نفر از ۶نفر استاد این ترم، که هر سه، مسئولیت هایی داشته اند در رسانه ملی و هنوز هم دسترسی به رسانه خیلی خیلی راحت تر از هر کسی دیگر در بیرون از سیستم است؛ در مورد موضوع دردناک وتامل آوری صحبت کردند که آدم را اندوهگین می کند و دلش می خواهد کاری بکند.

با این حال امروز که جستجو کردم در اینترنت هیچ اثر متنی ، تصویری یا ویدویی ازاین موضوع نبود. یعنی این موضوعیت نداشته برای ما و برای هیچ کسی دیگر و برای اهالی رسانه.

موضوع چیست؟

موضوع کارتن خوابهایی هستند که در جوی های حاشیه بزرگراه نیایش صبح ها سر از جوی بر می آورند. تعبیر یکی از اساتید این بود که “چون برخیزندگان ِ صبح قیامت است”، و دیگری اینکه مثل لانه ی مورچگانی که آب بریزند…

کافی ست نیمه شب بارانی بیاید، زن و مرد، کوچک و بزرگ، مجبورند با تن خیس و لرزی بر بدن دنبال جایی جدید بگردند.

غرضم نقد مدیریت شهری تهران نیست، سوالم از خودِ در حال رسانه ای شدن ، و دیگر رسانه ای هاست که ما داریم چکار می کنیم؟! دقیقا چکار؟

****

IMG12524372

سهراب بود که می گفت:

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است..

۱۳۹۳/۰۸/۲۴

وقتی برای نبودن

چشم هایت که اشک آلود شد، دوباره آینه را نگاه کردم،  چند ثانیه پیشتر اینطور نبود، آخر تو که بیرون را نگاه می کردی من مدام داشتم نگاهت می کردم، نگران شدم، دلم ریخت. دستم را آوردم عقب و گوشی ت را که تنها حدسم بود از دستت گرفتم، هنوز سکوت بود. نوشته بود: انالله و انا الیه راجعون.. ، اسم را خواندم نشناختم، فقط اشک هایت بود که از چشمان گـُر گرفته دانه دانه می غلتید.

حالا نگرانی م ، جایش را به حزنی داده بود که هم برای آن مرحوم ناشناخته بود ، هم برای دل ِ بارانی تو. عینک آفتابی را زدی که پدرم نبیند. دنیا چقدر کوچک است بانو. برایت کار فرستاده که ببینی، و خودش رفته. از من بشنوی راحت شده از این سیاره رنج. او غصه ندارد، خودش است و اعمالش.

کاش یک جایی بود، یک چیزی بود، سازمانی ، نرم افزاری، هرچی. خودش می فهمید، وقتی کسی پرید وقتی کسی رفت، دیگر شماره ش توی گوشی ت پاک می شد، پیام هایش حذف می شدند، اکانت هایش غیب می شد. دیگر دم به دقیقه جلوی چشمان گریان تو نمی بود.

۱۳۹۳/۰۸/۲۰

ای حبیب ما، ای طبیب ما

ماییم و نوای بی نوایی،

بسم الله اگر طبیب مایی .

[با اجازه و احترام به حضرت نظامی گنجوی]

۱۳۹۳/۰۸/۱۵

باز این روزها

ورد است دیگر

از زبان نمی رود..

درد هایم به تو نزدیک ترم کرده طبیب…

درد هایم به تو نزدیک ترم کرده طبیب

۱۳۹۳/۰۸/۱۰

یوم ..

یکی از خوبیای قیامت هم به نظرم همین یَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ بودنشه.

آدمها می فهمند که چطور دوست داشته شده بودند. تو می فهمی که چطور آدمها رو دوست داشتی. می فهمی، می فهمند.

و سیه روی شود هرکه در او غش باشد..